رضا قليخان هدايت
125
مجمع الفصحاء ( فارسي )
و له من تغزلاته دمى كه بگذرد از پيشم آن رميده غزال * نگه كند به قفا تا شتابم از دنبال ز من گذشت و شد اين حسرتم گره در دل * كه داشت ميل سخن گفتن و نيافت مجال * * * دشمنم گشت به فرمودهء تو * دگر اى دوست چه مىفرمائى * * * به سينه تيرى از آن غمزه خوردهام كارى * كه برنيايدم از دل مگر به دشوارى ز بسكه غمزهء او خوار و زار مىكشدم * به عجز مىطلبم هردم از اجل يارى اجل كه شيوهء او بىگنهكشى است كند * به پشت گرمى آن غمزه اين ستمكارى به خون خلق دليرى چنان كه در يكدم * هزار مرده توان كرد زنده پندارى ز بيخودى شدهام گرم شكوه مىخواهم * كه هرچه مىشنوى ناشنيده انگارى من غزلياته منم و دل خرابى به تو مىسپارم او را * به چه كار خواهد آمد كه نگاه دارم او را دم آخر است همدم به منش گذار يكدم * كه به صد هزار حسرت به تو مىگذارم او را چو به او رسم سخنها ز زبان غير گويم * كه بدين بهانه شايد كه نگاه دارم او را * * * دلم ز زخم تو آسوده است و مىنالم * كه غير پى نبرد لذت خدنگ تو را * * * چون كنى دورم نگاهى كن كه بهر احتياط * رشته مىبندند بر پا مرغ دستآموز را * * * با آنكه به پرسيدن ما آمده مرديم * كاياز كه پرسيده ره خانهء ما را * * * با غير نشينى و فرستى ز پى ما * آن را كه نداند ره كاشانهء ما را * * *